عزّت یا ذلّت؟!
سال ۵۸ که خدمت نظام وظیفهام در “سپاهدانش” را تمام کردم، به یک دیپلمه بیکار تبدیل شدم. تا پیدا کردن شغل (در سال اول انقلاب) که جایی فراخوان استخدام نبود، چون ازدواج کرده بودم و خرج...
سال ۵۸ که خدمت نظام وظیفهام در “سپاهدانش” را تمام کردم، به یک دیپلمه بیکار تبدیل شدم. تا پیدا کردن شغل (در سال اول انقلاب) که جایی فراخوان استخدام نبود، چون ازدواج کرده بودم و خرج خانواده بر عهدهام بود، به شغل عَملگیوفَعلگی مشغول شدم.
همسرم درست در روز اعلام درگذشت آیتاللهطالقانی، موقع وضعحملاش بود. و من فقط ۱۰۰ تومان پس انداز داشتم! تصمیم گرفتم همسرم را به بیمارستانی در لنگرود ببرم. آن موقع خودروهای بنز مشکیرنگ، مسافرکش مسیر 《رشت_چالوس بودند. راننده، من و همسرم و مادرم را سوار کرد. وقتی داستان زندگیام را درددل کردم، گفت: چرا خانمات را به “بیمارستان حمایت از مادران رشت” نمیبری؟
نمیدانستم آنجا، همان بیمارستان حمایت از مادران فرحپهلوی” است! اول فکر کردم پولم کفایت نمیکند.
راننده گفت :
اگر راضی باشی، به رشت برویم.
گفتم : باشه، برویم.
ما را یکراست برد بیمارستان.
پرستار، با تختروان (برانکار) همسرم را از من تحویل گرفت و یک کارت، و پاکتی (که یک نخ به آن بسته بود) به من داد و گفت:
فردا تلفن بزن، بیا نوزادت را ببر.
با مادرم (با همان بنز) به رودسر برگشتم. در راه برگشت، پاکت را باز کردم، ۵۰ تومان پول بود و یک کارت که حاوی شماره تلفن بیمارستان و کد پذیرش بود.
وقتی راننده، ما را رودسر پیاده کرد، گفتم:
کرایهاش چقدر است؟
گفت: کرایه امروز و فردا را از پذیرش بیمارستان گرفتهام، انگار به تو هم ۳۰تومان هدیه تولد نوزاد دادهاند.
خواستم خداحافظی کنم، گفت:
فردا ساعت ۲ بعدازظهر در همینجا منتظرتان هستم که برویم و نوزادت را بیاوریم.
((فهمیدم کرایه رفتوبرگشت ِ فردا را هم به او پرداختهاند!!!))
فردای آنروز، با مادرم سوار بنز او شدیم و رفتیم بیمارستان.
توی بیمارستان، من منتظر بودم…
که پرستاری شمارهای را خواند.
متوجه نشدم که این، همان شمارهی داخل کارت است.
چند بار خواند و با مهربانی به طرف چند نیمکت رفت و اسم دخترم را بهزبان میآورد.
من متوجه شدم و گفتم: دختر منه.
گفت: بیا نوزادت را با مادرش ببر.
خوشحال شدم و با مادرم رفتیم داخل بخش. در ایستگاه پرستاری، یک ساکبچه هم به من دادند و یک کتاب تحت عنوان: 《چگونگی نگهداری نوزاد》 که مُصوّر بود. از درب بیمارستان که خواستیم خارج شویم، نگهبان به ما تبریک گفت و به همسرم (که نوزاد بغلش بود) گفت:
تا جایی که امکان دارد، نوزاد از شیرمادر استفاده کند. راننده (که پیاده شدهبود) یک کارتن بزرگ را در صندوقعقب گذاشت و حرکت کردیم.
از او پرسیدم:
توی کارتن چیه؟
گفت: ۲۴ قوطی شیرخشک.
گفتم: چقدر شد؟
گفت: پولی نبود، هدیه فرحپهلوی به مادران است!
معلوم بود بودجهی کلیه هزینهها، از سالها قبل، و از جانب بنیادهایخیریه، تأمین و برنامهریزی شده بوده و کارکنان بیمارستان، هنوز از هدایا و اندوختهی دفتر فرحپهلوی ذخیره داشتند…
هم نوزادی سالم داشتم،
هم ۱۰۰تومان خودم را ،
هم ۵۰ تومان هدیه را ،
هم ۲۴ قوطی شیرخشک ،
و هم خرج سفر را پرداختهبودند.
خدماتی که در هیچ کشور ثروتمندی در جهان، ارائه نمیشد!
آن موقع که انقلاب شده بود چرا در آن زمان حاکمیت این حمایت ها را قطع نکرده بود؟
فرض کنید من یک صندوق پس انداز دارم که از زمان پدر مرحومم برایم باقی مانده است و طبق روال خانوادگی از زمان مرحوم ماهانه هم درصدی از آن را هزینه خانواده می کردیم. بعد از فوت پدر ناگهان قانون و رسم عوض می شود؟ یا اینکه اندک اندک همه چیز تغییر می کند؟